تبليغاتX
fazemanic

طبق آخرین اخبار رسیده ، طی حملات انحدامی نیروهای اشغالگر سرزمین امام شهر (میدان امام حسین) 300 رأس لات و الوات ، موتور آلات کأنّه سگ و گربه به هم پریده و همانند شغالان ، زوزه کشیده و حیوانات وحشی دیگر را در ضربات فحش و فحشکاری ، چاقو و قیچی و ارّه زخمی و مجروح کرده و انگار که از رو نمی روند و وقت ارزشمند دانشمند ما را به مدّت 7495 ثانیه  (ثانیه های طلایی) شاهد عینی بزرگوار با خانواده محترم - رو به درب خروجی منزل آن زنده جان - را گرفته اند. در پی این حادثه دل خراشٍ ریش تراش پلیس 110 خبر دار شده و در عرض 3 سوت به وقت نیروی انتظامی چندین بنز خوشکل مامانی را راهی میدان کرده و از آن جا که این عملیات سرّی و بسیار محرمانه بوده ، از ماده ی نامرئی کننده برای نیروهای مسلح تی تیش مامانی با اون ماشینای سبز و آبی استفاده کردند و تنها 2 نفر نارنگی به صورت الاّف وارانه به تماشای این فیلم جناحیٍ برگزیده قرن می پرداختند . نیروهای پلیس تمام هوش و ذکاوت و ما یتعلّقٌ به را به کار گرفته و دو فروند مینی بوس برای صحنه سازی به محل جنایت فرستاده که مسئولیت یکی جمع آوری لات و لوت ها از صحنه ی جرم و دیگری تخلیه کردن عدّه ای تازه نفس بود.
طی آخرین گزارشات تلفنی خبری اخبار رادیو   BCC , VCC ,HMC, BBC و WC هنوز آمار دقیقی از کشته شدگان و مرده شدگان در دسترس نمی باشد و در اسرع وقت این آمار را به سمع و نظر شما خوانندگان ، بینندگان و شنوندگان عزیز و لذیذ می رسانیم .



                                   خبر نگار واحد خبری غولاباد ، محصول مشترک fbi و اند سمپاد

+ نوشته شده توسط FBI در جمعه نهم تیر 1385 و ساعت 23:40 |
       قبولی افتخار آفرین یکی از افتخار افرینان سوم ریاضی را در المپیاد نجوم تبریک عرض نموده و از خداوند منان برای ایشان علو درجات را مسئلت مینماییم.

امضا : سوم ریاضی.

+ نوشته شده توسط FBI در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385 و ساعت 22:3 |

ساعت 3 بعد از شش هفت بار تحمل زنگ گوشخراش ساعت بیدار شدم! و مشغول خواندن ادبیات شدم.ساعت 7 هنوز به سه فصل اول نگاه هم نکرده بودم.گفتم به درک ترم اول اینها را خوانده ام.حساب حسابِ خودشان و مصحح است. توی را ه مشغول خواندن لغات اخر کتاب شدم. نمی فهمیدم و این یعنی اوضاع عادی است!

کتابم را توی کیفم گذاستم و گفتم به جهنم! بچه ها اندکی تغییر مکان داده بودند و به فاصله یک متر از جای همیشگی شان روی زمین ولو شده بود و جیغ جیغ میکردند.خوب که نگاه میکردی می توانستی کیف و کتاب هایی را که به هوا می روند ببینی.چه عشقی دارند اینها به درس! حقا که این عشق زمینی نیست!

نزدیکتر می شوم، نفسم را حبس می کنم و  وارد جمع صورتی می شوم.البته باید گوش هایم را هم می گرفتم.هر کدامشان هزار سر دارند و یک سودا و آن هم این است که "درس" نخوانده اند. البته نوع سوداهایشان متفاوت است: یکی شعر حفظ نکرده، یکس کلمات آخر کتاب را نخواندخ ، یکی تاریخ ادبیات ها را قاطی میکند و یکی از خرخوان های کلاس هم اذعان میدارد که اعلا م را فقط دو دور خوانده!

چه جماعت یکدستی. من هم شروع می کنم و به معنای واقعی صورتی می شوم. خودکارهایم را پشت گوشم می زنم و با یکی از خودم الاف تر به کل کل می پردازم.صدای سنگین سوت این مراقب ها در سرسرا می پیچد.(سرسرا در گذشته به معنی تالار بوده ولی امروز به حیاط اطلاق می شود!)

وارد حوزه می شویم. خودشان را خفه کردند تا نشستیم. از گوشه و کنار پیشنهاد می رسد که امروز به جای آیة الکرسی کل بقره را بخوانند. به نظر من که پیشنهاد خوبی است.مگر بقره چه گناهی کرده؟

از پخش کردن برگه ها و پاسخ دادن ها بگذریم. همه صورتی هغا به ساعت هایشان نگاه می کنند. یک ، دو ، سه  و......... یکهو همه به سمتدر هجوم می آورند! چه تفاهمی! همه امتحانشان تمام شده است!

در سرسرا ولو می شوند و به سر و صدا و نق و نوق می پردازند. نمی دانم چگونه ولی گویا مزاحم کسی نشده اندو بعد از قرن های متمادی کسی نمی اید که بگوید:"سااااااااکت.امتحان دارن خانم!ما همیشه با این سوم ریاضی مشکل داریم!"

+ نوشته شده توسط FBI در شنبه بیستم خرداد 1385 و ساعت 22:36 |

افرادیکه در فاز مانیا (سرخوشی) قرار دارند حالت انبساط خاطر، پرش افکار، کاهش خواب، افزایش احترام به نفس، افکار بزرگ منشانه دارند.
فرد مانیا در بسیارى از افسانه هاى قدیمى شخصیتى ریشه دار است که با رفتارى دیوانه وار، چشمانى خیره و حرکاتى نمایشى و پر آب و تاب مشخص مى گردد. دوره هاى شیدایى در مقایسه با افسردگى فراوانى کمترى دارند.

یک دوره مشخص خلق غیر طبیعى و مستمراً بالا، توام با احساس خودبزرگ بینى، یا تحریک پذیر که حداقل یک هفته طول مى کشد.

٢-
وجود ٣ یا بیشتر از علائم زیر :

الف) افزایش احترام به نفس یا خودبزرگ بینى

ب) کاهش نیاز به خواب (مثلاً ٣ ساعت خواب بر ایشان کافى است)

ج) حرافتر از معمول یا احساس فشار براى صحبت مستمر.

د) پرش افکار یا تجربه ذهنى سبقت جوئى افکار.

ه) پریشانى حواس (به راحتى محرکهاى بى اهمیت خارجى توجه شان را جلب مى کند)

و) افزایش رفتار هدفدار (اجتماعى، شغلى، تحصیلى، فعالیت جنسی) یا تحریک روانى – حرکتى.

ی) درگیرى مفرط با فعالیتهاى لذت بخشى که احتمال نتایج دردناک آن زیاد است، مثل ولخرجى بى مهابا ، یا سرمایه گذاریهاى حرفه اى جاهلانه.

 

  بیماران مانیک خلق بالا دارند، تحریک پذیر بوده و زود از کوره در مى روند، حالت نشئه دارند، ممکن است براى افراد ناآشنا گمراه کننده بوده و جنبه عادى جلوه نماید، اگر در رسیدن به خواسته هایش به مانع برخورد کند پرخاشگرى مى کنند، تمایل به پوشیدن لباسهاى با رنگهاى روشن و ناهماهنگ و بستن زیورآلات دارند، مشغله ذهنى با افکار مذهبى، سیاسى، مالى، جنسى، با دادخواهى دارند.

بیماران مانیک هیجان زده، پرحرف و گاهى سرگرم کننده و بیش فعال هستند، سطح تحمل آنها پائین است و خیلى زود ممکن است به خشم و رفتار خصمانه منجر گردد. طرز تکلم این افراد معمولاً بلند، سریع، و زیاد مى باشد بطور فهم آن براى شنونده مشکل بوده و نمى توان صحبت کردن آنها را قطع کرد، هر چه شدت بیمارى بیشتر باشد این نکته شدیدتر در بیمار دیده مى شود. قدرت تمرکز پائین است، و در هنگام صحبت معمولاً از این شاخه به آن شاخه مى پرند.

هذیان و توهم ممکن است پیدا کنند. حواسشان زود پرت مى شود، خود بزرگ بینى و اعتماد به نفس دارند. حافظه این افراد آسیب نمى بیند. حدود ٧٥ درصد آنان مهاجم و تهدید کننده هستند. احتمال خودکشى و دیگرکشى در این افراد نیز وجود دارد.

ولخرجى مى کنند و وسایل خود را ممکن است به دیگران ببخشند. دروغگویى و فریبکارى در آنان شایع است. وقوع شیدائى لازمه تشخیص اختلال دو قطبى است.


 

+ نوشته شده توسط FBI در یکشنبه چهاردهم خرداد 1385 و ساعت 1:24 |
یکی از فعالیتهای مفید که علاوه بر کمک به یادگیری بهتر مفاهیم درسی در اشاعه فرهنگ معلم گریزی نیز تاثیر دارد چت نمودن سر کلاس است. شیوه عمل بدین گونه است که اولین نفری که حوصله اش سر رفت یا حالش از درس بهم خورد و یا اینکه نکته جالبی به ذهنش رسید مطالب فوق الذکر را روی یکی از صفحات دفترش نوشته ، با صدای ناهنجاری میکند و به شخصی که در کنار وی نشسته تحویل میدهد . بدین ترتیب هرکس احساسات درونی خود را روی کاغذ پیاده کرده و کاغذ دست به دست میگردد.

برای رفاه حال شما دانش آموزان محترم علاوه بر توضیح روش کار نمونه ای نیز آورده شده.لطفا در صورت اجرای این پروژه سعی کنید نام ما جایی ذکر نشود.

*** طبق تجارب قبلی در صورتی که یکی از برگه های فوق به دست دبیران برسد(حین درس) باید فاتحه درس و مدرسه و یا حداقل نمره انزبات (= انضباط) خود را بخوانید.

با تشکر گروه مسئولین ، مفسرین، نجبا و گلابی ها

 

+ نوشته شده توسط FBI در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385 و ساعت 17:8 |
نمی دونم ولی فکر کنم همتون بدونین امروز توی مدرسه چه خبر بود، در هر صورت ازتون می خوام این بچه بازی ها و کل کل ها رو برای یک دقیقه هم که شده کنار بذارید و برای کسی که به دعای شما نیاز داره دعا کنید.فقط دعا کنید!

+ نوشته شده توسط FBI در شنبه بیست و ششم فروردین 1385 و ساعت 20:3 |
        وقتی ارنست همینگوی از خواب بیدار شد ، داستان را در ذهنش ساخته و پرداخته بود.داستان مستحکم و خوبی بود.این داستان یک مرد ، یک پسربچه و یک ماهی بود و امروز روزی بود که میخواست آن را بنویسد.

       با طلوع آفتاب از جا بلند شد و به دنبال ماشین تحریرش گشت.یک سگ و یک گربه دنبالس افتادند و سروصدا کردند.به آنها غذا داد و در این بین داستان را یکارچه و دست نخورده در ذهنش حفظ کرد. درباره یک مرد و یک پسر بچه و یک گربه. نه، یک ماهی!

        ماشین تحریر خود را روی میز گوشه اطاق، زیر تلی از جوراب های تابهتا ، پیدا کرد.خرس های لاستیکی لای کلیدهای ماشین گیر کرده بودند.خرسها را بیرون کشید و یک ورق کاغذ را از آن طرف که خطی رویش گشیده نشده بود ، داخل ماشین قرار داد. بعد داستانش را شروع کرد ، داستانی درباره ماهی و پیرمرد و خرس.نه، پسربچه!

        کلمات نامرئی بر کاغذ سفید جاری شدند. از کار باز ایستاد. شیطان را لعنت کرد و نوار ماشین تحریر را که گیر کرده بود، آزاد کرد. دوباره شروع کرد تق تق تق.

        مامان!

        تق تق تق تق تق تق

        "مامان!" یک بچه کنارش ایستاده بود، یک بچه لخت.

        گفت:"مامان، زیر پیراهنی تمیز ندارم!"

        همینگوی چشم از کلمات برنداشت، کلمات مستحکم و ساده روی کاغذ.

        "لباس های برادرت را بپوش"

        بچه صدای حال به هم خوردگی در آورد و گفت: " ول کن مامان ، او هم ندارد."

       همینگوی از جا بلند شد و ماشین رختشویی را روشن کرد.آبی که جریان پیدا میکرد او را به یاد دریا میانداخت، دریای بی انتها و پسر بچه و مرد و ماهی با لباس زیر!

        کمی پود رختشویی اضافه کرد و برگشت سر ماشین تحریر.

        همینگوی دوباره شروع کرد .کلمات سریع و مطمئن بیرون میریختند.پیکری در پشت سرش پدیدار شد، پیکری بزرگ و تیره ، مثل ماهی ای که امواج را بشکافد.

        "عزیزم؟"

       انگشتانش را از روی دکمه ها بلند کرد ، به جز آن انگشتی که با خرس لاستیکی به حرف واو چسبیده بود.

        "آه داری چیز مینویسی؟ هی، عالیست. گوش کن . تو به نوشتن ات ادامه بده، من ترتیب صبحانه و بچه ها را میدهم."

      او سر تکان داد. مرد او را بوسید و پرسید:"میدانی همزن کیک کجاست؟"

      خواست از جا بلند شود."نه ،نه، بلند نشو.پیداش میکنیم."

       اخم کرد و به سکوت دریای آرام فکر کرد. صدای فرو ریختن آبشاری از دیگ و قابلمه از آشپزخانه بلند شد. "کسی این ماهیتابه لعنتی را ندیده؟"

     فورا حرفش را پس گرفت:"مهم نیست، یک جایی همین جاهاست."

      در قایق ، پیرمرد با پسربچه حرف زد. صدای داخل آشپزخانه کج خلق تر شد:"کاری نکن که دفعه دیگر وقتی داری چنین کاری با برادرت میکنی، مچت را بگیرم ها! برایم مهم نیست که او چه شکلی نگاهت میکرد!"

       صدای شیون یک بچه بلند شد :"مزاحم مادرت هم نشو ، فقط ازس بپرس شربت کجاست!"

       پیرمرد و پسربچه در شربت ، یعنی در دریا شناور شدند.آسمان بالای سر از ابر سیاه تیره شد.ابرهای تیره و مواج،... ابرهای تیره و مواج ...

      و صدای سوزان زنگ اخبار مربوط به دود آتش به صدا درآمد.مردی فحش داد.بچه ای گریه کرد. تلفن زنگ زد...

       "عزیزم الآن نمیتوانی با مادرت حرف بزنی، درست است؟"

        همینگوی دندان قروچه ای رفت و سر تکان داد.تندتر تایپ کرد.قایق با ماهی و مادرش در مسیر افق شناور بود.موج به قایق میخورد و نجوا میکرد.

      با صدای آرامی نجوا میکرد:"مامان، بابا گفته مزاحمت نشوم، اما خودش در حمام است و گمانم گربه زیر کاناپه بالا آورده!"

        همینگوی تأمل کرد. در حالی که انگشتانش همچنان روی صفحه کلید ماشین تحریر قرار داشت، قایق را میدید که پاروزنان از نظر محو میشود.پیرمرد و پسربچه برای او دست تکان میدادند.کاغذ را از ماشین تحریر بیرون کشید،مچاله کرد و در سبد زباله انداخت.

       زنگ در به صدا در آمد.

      "مامان؟ با تو کار دارند!"

 

         

+ نوشته شده توسط FBI در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384 و ساعت 21:7 |
 چون ما اصولاً بچه هفتي هستيم* و عجله کار شيطونه و شيطوني تو ذات ماست نتونستيم صبر** کنيم و اين بندو با آغاز سال نو افتتاح کنيم ٬ پس ..... الان افتتاحش ميکنيم.

       بدين وسيله از طرف دست اندر کاران و شخص خودم از همه دوستا و دشمنا ٬ سوم رياضي ها و بازم سوم رياضي ها ٬ گلابي ها ٬ چغندرها ٬ شلغم ها ٬ احزاب کارگري ٬ جمهوري خواه ٬ دموکرات ٬ صهيونيست ٬کمونيست ٬ رئاليست ٬ زيست ٬ فيزيک ٬ شيمي ٬.... رسمآ دعوت ميکنم با سر زدن به اين بند فاز بگيرن و فاز بدن.

        اينو هم براي جذبه اش داشته باش:

        1- ورود به وبلاگ براي افراد زير 18 سال (عقلي و نقلي) توصيه نميشود و هرگونه پيامد ناشي از تاثيرات مطالب يا عکس ها (خواه ترسناک يا غير ترسناک و يا-----) بر عهده خواننده محترم است.

        2- مطالب درج شده در اين وبلاگ توسط مديرين مدرستين بازبيني شده و مورد پيگرد قانوني قرار خواهند گرفت.

        3- طبق حقوق مؤلفين و مصنفين استفاده غير قانوني از مطالب پيگرد قانوني دارد.

        4- مسئوليت مطالبي که ما مينويسيم به عهده خود شما بازديد کننده گرامي است.

        5- اين وبلاگ در راستاي توسعه اهداف آزادي خواهي ٬ مبارزه طلبي ٬ مبارزه با فساد و زورگويي٬ استعمار ٬ حرف مفت ٬چرند و پرند٬ مبارزه با تسلط حزب معلمين بر دانش آموزان(توسعه دانش آموز محوري)فعاليت ميکند.

        6- اينجا اصولاً جاي ترسناکي است و شب ها جن دارد ٬ مواظب باشيد.

        7- نويسنده اين مطالب هنگام نوشتن آنها در فاز مانيک بوده پس به نوشته هايش اطمينان چنداني نکنيد.

 

به آرزوي اينکه هردانش آموز سوم رياضي(مشمول شرايط)ازحقوق خود برخوردار شود.

 

 

* البته طبق گفته متخصصين به علت تنبلي بعد از دو ماه استراحت نه ماهه به دنيا اومديم.

**لطفاً يکي مفهوم اين واژه رو براي من توضيح بده.

+ نوشته شده توسط FBI در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384 و ساعت 12:27 |