تبليغاتX
fazemanic
صبح روز امتحان حساب یک روز زمستانی وارد مدرسه می شوی و بچه ها را گریان می یابی باور این خبری برایت چیزی فراتر از سخت است ،اینکه بتوانی قبول کنی کسی که تا دیروز در زیر سقف مدرسه با تو نفس می کشید امروز زیر خروارها خاک آرمیده.می خواهی گریه کنی ولی بغض خود را فرو می خوری و نگاه می کنی به دیگران که اشکهاشان در میان هق هق هاشان گم می شود .می خواهی فریاد بزنی صدایت در حنجره خاموش می شود.برای که گریه می کنند؟ و می دانی که برای خود می گریند زیرا گریستنی مرگ او نیست بلکه این بودن ماست.و باور داری که او نرفته.او همین جاست .هر جا که یادش باشد و یاد او هرگز نمی میرد تا ما زنده ایم.

به یاد قدم های ضعیفش در راهرو های مدرسه می افتم و ایستادن های پی در پی برای جمع انرژی برای گام های بعدی و بچه ها که به شوخی به او می گفتند برو فاطمه تو می توانی و او که تنها لبخندی می زد. جای او بین ما نبود او خیلی بهتر از ما بود.

عجب رسمیه رسم زمونه

 خوابیدی بدون لالائی و قصه              بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه
دیگه کابوس زمستون نمی بینی            توی خواب گلای حسرت نمی چینی
 دیگه خورشید چهره تو نمی سوزونه     جای سیلی های باد روش نمی مونه
 دیگه بیدار نمی شی با نگرونی             یا با تردید که بری یا که بمونی 
 رفتی و آدمکا رو جا گذاشتی              قانون جنگل زیر پا گذاشتی
 اینجا قهرن سینه ها با مهربونی            تو تو جنگل نمی تونستی بمونی    
 دلتو بردی با خود به جای دیگه           اونجا که خدا برات لالائی می گه 
می دونم می بینمت یه روز دوباره         توی دنیایی که آدمک نداره   

         

 

 

+ نوشته شده توسط DVD در یکشنبه هفدهم دی 1385 و ساعت 14:35 |

ماه ها و شاید هم سال ها می گذرد...یا شاید همین دیروز بود...که عده ای نو خاسته و نا خواسته و شاید هم بدون قصد یا سوء قصد اقداماتی ساده انگارانه در راستای انهدام فاز در پیش گرفته بودند...اما خدعه و مکر ایشان در بامدادان توسط دلاوران آنلاین نقش بر آب شد.

تا جایی که طبق آمار های رسیده از ستاد مبارزه با حوادث غیر مترقبه غولآباد چند فقره ترکیدگی و وارفتگی ، چند کیلو پُکیدگی و پَکیدگی ، و چندین باب سوختگی گزارش شده.

فاز در نظر دارد اعمال این گروه خشن را که در حالت توهم ناشی از مصرف زیاد قرص های روان گردان بوده در معرض نمایش گذارد تا هم درس عبرتی باشد برای جوانان تا سراغ این جور مبتذلات و مستعملات اجانب نروند و هم اینکه زحمات بزرگوارانه ی ایشان را در راستای امر خطیر اهتکاک(همون هکیدن خودمون) ارج نهیم.

البته باید یاد آور شوم همانگونه که امام غولینی\ghooleini\رهبر فرزانه و فقیدمان فرموده اند: « از این پس غولیسم را باید در موزه های تاریخ جست و جو کرد»

پس بدانید و آگاه باشید که تجدید نظر در نگرش و ایدئولوژی مأخوذ منحوستان بر شماست

قبل از اینکه به سرنوشت رهبران مرحومتان گرفتار آیید.

 

                                         بنام حضرت دوست

                                            جاوید باد غولاباد

                                          جاوید باد غولیسم

                                      

"مردم غولاباد باید بدانند که در راه علم و مبارزه با دشمنان غولیسم و غولاباد ، آنهایی که با انگلستان هم پیمان شدند، آنهایی که فکر می کنند می توانند بر خون هیتلر شادمانی کنند، آنهایی که دایی جان را کشتند ، SPG را فراری دادند ، آنهایی که اکنون نمی توانند ببینند پادشاه غولاباد قادر است، مردمی است و با نوشتن بر روی دیوار سعی در خرد کردن او می کنند، نمی دانند او محبوب ترین پادشاه کل جهان است، خلاصه اینکه در راه مبارزه با اینها حد و مرزی نیست."

 می دانی عزیز، (صدای تشویق ها!)

بیست و هفتم اسفند ماه بود که دیر نو را تعطیل کردیم...بیست و هفتم فروردین میلاد حضرت رسول بود...و امروز روزی کاملا عادیست...

روزی کاملا عادی است از آن جهت که امروز هم مثل دیروز و روزهای دیگر غولیسم است که پیروز می شود...بعد از تعطیلی دیرنو ، عده از جوانتر ها پیش آمدند که می خواهیم راه غولیسم را ادامه دهیم و از آنجا که پلنگان صورتی اقدام به افتتاح وبلاگی نموده اند با آنها به مبارزه بر خیزیم... گفتیم...خوب...موفق باشید...

اما چندی بعد حرفهای دیگری شنیدیم...شنیدیم که وبلاگ جانشین غولیسم به نوشتن مطالبی  روی آورده که تنها حرف است...اسطوره پرستی است...عمل نیست...زحمت نیست...

از سوی دیگر دیدیم که دوستان ما دارند گمراه می شوند... عده از افرادی که روزی با دیر بودند، اکنون به فازمانینک (؟) ...آه ببخشید، فازمانیک هستند... یک رهبر را تا کجا تاب تحمل؟

اینگونه راحت از غولیسم بگذریم؟...فردا روز جواب هیتلر را چه گویم؟

گفتیم...هرچند وقتمان پر است...اما، چند دقیقه ای را برای دفاع از غولیسم صرف کنیم... زین رو آمدیم و نیم نگاهی انداختیم به این به اصطلاح وبلاگ...تا هم جوانتر ها راه مبارزه بیاموزند، هم این وبلاگ غیر اخلاقی تخته شود، هم نشان دهیم که برای غولیک و یارانش (اعضای دیرنو) این دیوارهای سنگی اونترنیت...آه ببخشید، اشاره می کنند اینتر...نت، چیزی نیست جز.................کاه! (صدای دستا!!)

خوب دیگر...بهتر است برویم...یادتان باشد...زیر پرچم غولیسم، پیروزی ما حتمی است... انشا ا...

شاد و خرم و با اراده، پیروز باشید.

امضا : غولیک (امیر)

 

                        

+ نوشته شده توسط DVD در جمعه بیست و چهارم شهریور 1385 و ساعت 12:59 |
در روزگاران دور در سرزميني حومه ي رودهاي هميشه پر آب چاه تقوي و نواحي غولطنتنيه آنگاه که پلنگان صورتي در کنار يوزان و وحوش وحشي وحشتناک ارتزاق مي نمودند و قوت قالبشان چغورک هاي بريان شده در کافي شاپ اکبر چوري بود که روزگاري بر فراز درختان سر به فلک کشيده اکاليپتوس مي گرازيدند.
در بين چوري هاي مذکور جوجويي بود که وي را مطوقه مي ناميدند و در شناسنامه طوطي(يا همان توتي که فرانچسکو هم بهش ميگن)نام داشت.که به علت تاثير شگرف وي در ادبيات ايران و 8کشورجهان سرگذشت رقت بارش را ذکر مي کنيم تا وبلاگ نيز از نظر فرهنگي باردار شود!
روزي روزگاري در مرغزاري خرم و نزه در نزديکي پارک بزرگ شهر آن جا که چورگان لانگان(لانه+گان) خود را با عشق نهادينه کرده بودند کلبه اي بود که از درخشش اکاليپتوس بر دل ستاره و اکبر داغي نهاده بود.
و اين دو مرغ عشق در طول زندگي مشترک در آرزوي داشتن يک چوري پرپر مي زدند و نيازمند ياري سبز يشمي بودند.
تا اينکه روزي فرشته ي پچل و خواري توله اي چوري گون که بعدها فرانچسکو نام گرفت به آن ها ارزاني داشت.از آن پس فرانچسکو به زندگي آن ها گرمايي چون امرسان بخشيد.فرانچسکو از همان بچگي استعداد درخشاني در زمينه ي دريبل و گل زني داشت و به زودي به تيم صدوقي که سالهاي متمادي مقام قهرماني ليگ برتر باشگاههاي سري Aغولآباد را از آن خود کرده راه يافت.
زماني که فرانچسکو به دوران نوجواني رسيد بنا بر غريزه و ذات چوريکي /chooriaki/ که داشت پر زد و رفت.پس از اين واقعه ي جانگداز اکبر و ستاره غم ها خوردند ولي هنوز نمردند.
روزي اکبر براي شکار و گذار به مرغزار اکاليپتوسان در نزديکي سمنگان و همسايگي توران رفته بود که يک چوري بر اوج آسمان ديد.گرازان به تگ ايستاد و کلاشينکف خودرا از خورجين خر خود در آورد و گلوله اي در کدمبه ي چوري تپاند.چوري از اوج به قعر آمد و نگه کرد بر بال خويش راست و اکبر را ديد که جالي بردوش بربالين وي ايستاده ، فرانچسکو مهره ي بال خود را به وي نشان داد ، اکبر که اين صحنه را ديد خود را زد و با کلت کمري کاليبر 37 يک تير در مغز خود در کرد و به ملکوت اعلي پيوست.از آن پس ستاره تا آخر عمر در کلبه ي ملعونش در مرغزار غولطنتنيه به انتظار نشست و غم ها خورد و اين دفعه نه ولي دفعه ي بعدش مرد.
نکته اخلاقي:براي اطمينان و تدابير امنيتي کلاشينکف را در پالون خر قرار ندهيد.

 

+ نوشته شده توسط DVD در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385 و ساعت 18:26 |

تا چند دهه قبل در برخى از جزاير اقيانوس آرام مردمانى زندگى مى كردند كه به لحاظ طبقه بندى تمدنى جزء جوامع اوليه بشرى محسوب مى شدند، جوامعى كه از حداكثر ۳۰ تا ۴۰ نفر تشكيل شده و زندگى آنان از طريق شكار و گردآورى دانه مى گذشت و همه نيازهاى جمعيت خود را نيز راساً تهيه مى كردند. انسان شناسان پس از كشف اين جوامع خيلى خوشحال بودند تا آنان را موضوع مطالعه خويش قرار دهند و سير تحول جوامع بشرى را كشف كنند. بدين منظور يكى از آنان را به اروپا آوردند تا با ياد گرفتن زبان اروپائيان او را ديلماج خود قرار دهند و سپس همراه وى به جامعه بدوى اين جزاير (پولونزى) مراجعت كنند. اما معلوم شد كه ياد دادن زبان به وى چندان هم كه تصور مى كردند ساده نيست، مثلاً آن فرد بدوى معناى ضمير مالكيت را نمى فهميد، مثلاً اگر كلمه «تبر» براى او به انگليسى توضيح داده مى شد مى فهميد، اما كلمه «تبر من» را مطلقاً نمى فهميد. آنان حتى كلمه اى مترادف دزدى نداشتند، زيرا در نظام اجتماعى آنان مالكيت وجود نداشت تا مفهوم ضمير ملكى را بفهمند، ضميرى كه بچه هاى ما قبل از ياد گرفتن كلمات بابا و مامان، با آن آشنا مى شوند و بسيارى از اشيا را در حوزه مالكيت خود تعريف و ديگران را از ورود به آن منع مى كنند. غرض اين است كه گفته شود تفاوت هاى زبانى و حتى منطقى ميان برخى از گروه ها، ناشى از عناد يا حتى ضعف درك مطلب يا غير منطقى بودن آنان نيست، بلكه چه بسا ناشى از پيش فرض هاى اوليه اى است كه آنان را در كهكشان هاى متفاوتى قرار مى دهد.

برخی مطالب این وبلاگ (% 9/99( با دوره گردش 9 ) از مطالب ) ، از سوی گروهی از صاحب نظران ( چه توهمی !! ) مورد نقد قرار گرفته است ، و این انتقادات به گونه ای است که گویی نویسندگان افرادی پیاده و فارغ از حداقل دانش هستند ، در حالی که واقعیت مسئله چنین نیست .

برای نقد و دادن نظر در مورد یک مطلب باید با ذوق و منطق نویسنده آشنا بود و به قول معروف از روش تفهیمی آن را فهمید و سپس نقد کرد . ما نمی توانیم با منطق دنیای خود ، رفتار و اعمال دیگران را نقد کنیم . اگر هم چنین کنیم ، این کار تاثیری بر طرف نقدشونده ندارد ، زیرا او مبانی و اصول منطقی ما را ندارد .

نقد بیرونی فقط برای افرادی که بیرون هستند می تواند مفید باشد .

خلاصه مطلب این که ، یا نظر ندین یا اگه میدین واقعا نظر بدین ، نه این که ...

حالا اگه نظرتون نیومد ، می تونین چرت و پرت بنویسین ولی خواهشا نظرات رو به گند نکشین !

نه افراط ، نه تفریط

+ نوشته شده توسط DVD در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385 و ساعت 18:45 |
تابستاني که اومده ، کتابهايي که از زيرزمين منتقل شده ، و حسرت روزهايي که گذشته و همين طور در گذر هست...اين ها روزهايي هست که به ما امر کرده اند اگر روزي 10 ساعت کمتر درس بخواني جات دانشگاه پيام نور پشت کوه هست... هنوز چند روز از تابستون نگذشته دلم براي مدرسه ، کلاسمون ، بچه ها ، اون (به قول معلما)جلف بازيامون ،حتي معلما و سر کار گذاشتنشون تنگ شده...سراغ عکسهامون رفتم و ياد ايام جووني افتادم!! يادش به خير.... 

معرف حضورتون که هستند ديگه!!

پيکار سوم رياضي براي کسب 5 نمره ي کامل در کلاس ايزد !!

يادي از گذشته ها!!!

خوشا آنانکه...

مرحوم حمیییییید رضا-ر و جمله ی معروفش...

+ نوشته شده توسط DVD در چهارشنبه هفتم تیر 1385 و ساعت 18:26 |

 

در این مطلب به نکات جالبی اشاره شده که هر یک از آنها می توانند زندگیها را از یکنواختی و کسالت ناشی از زندگی ماشینی رها کرده و لحظات پر شور و احساسی برای کسانی که در پی زندگیهای عشقولانه و پروانه ای هستند خلق کند و این در صورتی ممکن است که با نگرشی مثبت و تنها در جهت پرداختن به آنها به  این نظرات نگاه شود .

شاید با رعایت این نکات و خیلی نکات دیگر که ما به دلایل سیاسی ، علمی ، اجتماعی ، فرهنگی ، امنیتی ، اقتصادی ، ورزشی و ...  از بیان آنها عاجزیم ( حالا اگه تقاضا زیاد بود ، میتونیم روش فکر کنیم ! ولی قول نمیدیم ) ، جامعه ما از نظر عاطفه و احساسات ( همون عشق و عاشقی ) به مدینه فاضله ای که هر کس در رویاهایش در پی آن است مبدل شود .

 

 

1. به اتفاق هم در آسمان یکی از صور فلکی را انتخاب کنید تا هرگاه به آن نگاه میکنید به یاد هم بیافتید . (مثلا: صورت فلکی هرکول )

2. زیر نور شمع صبحانه میل کنید ... !!!

3. زیر نور ابر در پارک هفتم تیر و  حومه اطلسی و مرکز شهر قدم بزنید .

4. هدایای پرمعنا بهم بدهید . ( مثلا: لغت نامه دهخدا و فرهنگ معین )

5. به افتخار اولین عیدی که کنار هم هستید یک نهال درخت بکارید . (این کارو در روز بیابان زدایی هم تکرار کنید )

6. او را سلطان قلبتان یا تایتانیک روحتان بدانید .

7. سه رستوران از رمانتیک ترین رستورانهای معروف ( مثلا: رستورانهای مرمر ، اکبر جوجه و حاج خلیفه رهبر و شرکا ) را انتخاب کنید ، در یکی پیش غذا ، در یکی شام و در دیگری دسر میل نمایید . ( در طول  مسیر پپسی  یادتون نره ! )

8. با هم برای شکار به جنگل بروید . ( مثلا: جنگل لوت در یزد )

9. حروف اول اسم هر دویتان را بر روی تنه یک درخت قدیمی حک کنید . ( مراقب باشید که زیاد عمیق روی درخت چیزی ننویسید ، چون از طرف طرفداران محیط زیست تحت تعقیب قرار خواهید گرفت و برخورد شدیدی با شما خواهد شد ! )

10. در پیامهای بازرگانی تلویزیون ، برای عشقتان یک آگهی ابرازکننده احساسات بگنجانید . ( مثل تبلیغات  تبرک  )

11. همیشه بدنبال مکانهای شاعرانه ای برای گذراندن لحظاتی که کنار هم هستید بگردید . ( مثل بستنی سالارو میدان امام حسین )

12. در یک دریاچه مصنوعی قایق سواری کنید . ( یزدی ها در این مورد عذرشون موجه می باشد )

13. با هم بازیهای فکری دو نفره ( مثلا: منچ و در مرحله بعد ، مارو پله ) انجام دهید .

14. یک قوطی پر از شیرینی های به شکل قلب ( مثل: باقلوا و قطاب و حاجی بادوم ) به او بدهید .

15. گلهایی که برایتان می خرد را در بهترین جاهای منزلتان بگذارید . ( ضمن تشکر از آقا پاکیزه ( همون ماموران شهرداری ) )

16. شعر عاشقانه محبوبتان را حفظ کنید . ( مثل: بوی جوی مولیان آید همی ... )

17.وقتی شبها بی خوابی به سراغتان می آید ، بجای شمردن گوسفندان ، قلبها را بشمارید . ( با عرض پوزش از همه گوسفندان علی الخصوص گوسپندان عزیز )

18. هر روز به او یک شاخه گل گلایول ( قرمز ، سفید یا صورتی ) بدهید . ( مطمئن باشید که ورشکست نخواهید شد ! )

19. در آغاز هر فصل یک سرویس جواهر به او بدهید . ( مطمئن باشید که ور شکست خواهید  شد ! )

20. از معروف ترین فروشگاه شهر ( مثلا : فروشگاههای چرخ گردون و یا مسلم ) برایش هدیه زیبایی بخرید .

21. مخصوص خانمها : برایش وسیله نقلیه مردانه ای تهیه کنید . ( مثل: واگن بارکش و موتور سیکلت براوو و وانت  و ... )

22. مخصوص آقایان : اتومبییل مورد علاقه اش را تهیه کنید . ( مثل: بنز و رونیز و پرادو و ... ( دیگه از زانتیا کمتر نباشه ) )

23. فقط برای آقایان : از این نکته آگاه باشید که مردان متاهل نسبت به مجردها از عمر طولانی و سلامتی بیشتری برخوردارند ... !!! ( وا مصیبتا !!! )

24. به اتفاق هم ورزش کنید . ( با آهنگهای سنتی و از استادانی چون استاد شجریان )

25. تمام اموالتان را با او تقسیم کنید ... تمام آنها را ... !!!

ولی یک نکته : عشق بزرگ = ریسک بزرگ  ( هر که با عشق در افتاد ، ور افتاد ! ) 

با ما تماس بگیرید و مارا از انتقادات و پیشنهاداتتان منور سازید .

شماره تلفن تماس ۲۵ ساعته شما خوانندگان عزیز : ۶۴۴۱۱

روابط عمومی وبلاگ : ۱۱۰

پست الکترونیک : www.fazemanic.blogfa.com@irib.ir

              

            شایسته از سقز 

 

+ نوشته شده توسط DVD در جمعه دوم تیر 1385 و ساعت 13:10 |

 

بازار جام جهانی داغه و کله ی آقایون فوتبالیست چاقه من هم یهویی عشقم کشید و به خواسته ی شخص خودم اومدم تا یه تفسیر از روند عملکرد و نحوه ی برگزاری بنویسم اما از اونجایی که هیچ کدوم از  بازی ها رو تا الان ندیدم مثل آهو تو گل گیر کردم ، پس بر آن شدم تا یه پیش بینی (منظور همون دماغ است) از ایران- مکزیک بزنم:

دقایق (45-1) که همون نیمه ی اول بازی باشه :

فوتبالیستا قشنگ و مست و ملنگ وارد زمین شده و حسابی باد به دماغشون انداختن و خودشونو تحویل می گیرن ، تازه بعد از دقیقه 25 که که گل اول رو می خورن حسابی ضایع میشن و برانکو هم تو کفش می مونه و موهای چلنگر رو میکشه ، علی دایی هم تف میکنه به سر و ریخت بازیکنان خودی و غیر خودی و با رحمان رضایی خوش و بش میکنه !! که: « آخه لحمان جون ملده شول لیختتو ببلن کدوم گولی بودی؟!» رحمان جون هم که هنوز نفهمیده چی شده  میگه: « علی ؟! (مدل حمید!! تلفظ شود!) خاک بر سرم!! یعنی سوت شروع خورده؟!» که در همین اثنا یحیی خان هم میرسه و میگه: « رحمان کجای کاری؟! 5 دیقه هست من دم دروازه مکزیک وایسادم و نمیذارم بچه ها گل بزنن، گل که لگد نمیکردم»

(توجه کنید که هیچ ایرادی نباید بر دروازه بان وارد بیاد چون ممکنه اعتماد به نفسشو از دست بده و همش تقصیر خط دفاع هست)

بازی رو درحالی ادامه میدن که برانکو عین منگولا رو نیمکت نشسته و از بالای عینک جدیدش به جریان بازی نگاه میکنه و گاهی هم یه چیزایی به چلنگر میگه که هنوز مشخص نشده داستانش چیه!!

خلاصه پاسکاری میکنن و توپ رو میرسونن به میرزاپور تا بچه خوشحال بشه و یه دونه از اون ضربات بلندش رو بزنه ، توپ فرود میاد دم دروازه ی مکزیک و از اونجایی که علی دایی همیشه دم دروازه حریف حاضره تا خدایی نکرده فرصتی رو از دست نده! توپو میگیره  و بازیکنای مکزیک هم که هنوز در تعجب ضربه ی رعد آسای میرزا پور هستن هیچ غلطی نمی تونن بکنن و انرژی هسته ای حق مسلم ماست!

الان علی دایی در 2 متری دروازه مکزیک قرار داره و جز دروازه بان کسی جلوش نیست ، علی پاس میده عقب به کریمی که در میانه های زمین قرار داره که :« کلیمی پاس هوایی بده من میخوام سل(head) بزنم» ،کریمی هم زرنگی میکنه و میگه :«عجب ترک خری هستیا! من خودم می خوام گل بزنم!» دای هم دنبالش میکنه و دعوا حسابی بالا میگیره و داور محترم مجبور میشه دوتاییشون رو اخراج کنه!(در اینجا باید از تمامی هموطنان آذری زبان عذر خواهی کنم که یهویی باز بهشون بر نخوره و از دست سوم ریاضی به جایی شکایت نکنن!)

این تیکه تنها شرح کوچکی از نیمه ی اول بود ، بقیشو نمیگم تا خودتون ببینید!

در آخر هم برای پدر محترم دروازه بان مکزیک طلب آمرزش می کنم که خوب وقتی مرد!!

 

 

                         

+ نوشته شده توسط DVD در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385 و ساعت 10:12 |
اولین امتحان بود...امتحان دینی...مزخرف بود...مث امتحانای دیگه...بعد از امتحان با ۲تن از دوستان برمی گشتیم...یه فکر توپ:یکی گفت بریم کافی نت...رفتیم...تو roomنرفتیم...چت کردیم...چت های تکراری...دروغ گفتیم...دروغ شنیدیم...bye زدیم ... رفتیم ...برگشتیم...یه سر زدیم به چشمک...چند تا کتاب میخواستیم...برگشتیم... فرمایش شد که اینا چقدر میان و میرن...۲بار بود که رد شده بودیم...یکی گفت نه مث اینکه کار دارن!!...خلاصه اهداف و مقاصدی به ما نسبت دادن...به روی خودمون نیاوردیم...باغ ملی رو دور زدیم تا دیگه از جلوشون رد نشیم...یه خط وایساده بود... دوستام پریدن توش...رفتن...منو تنها گذاشتن...تنها بودم...صدای پای خودمو می شنیدم...صدای آدمایی رو میشنیدم که رد میشدن و گاهی تکه هایی چند از گنجینه ی افکارشون رو نثار من میداشتن...جیگر کجا؟!...چه سبیلای با حالی داری! ... بداخلاق!...مهم نبود...دیگه عادت کرده بودم...ولی بیشتر از همه اون طرز نگاه ها اذیتم می کرد...نگاه های آلوده...آدم های ترسناک...میترسیدم...چقدر بدم می اومد...از اون پسر های لوس و سوسول...از اون مردانی که آبرو رو فراموش کردن...از اون برادران محترمی که دنبال دختران مردم راه می افتادند... ازهمه ی آدم هایی که میدیدم...از دوستام که رفته بودن و منو تنها گذاشته بودن...از خودم...در اون لحظه همه ی آدم ها در نظر من یک شکل بودند...شکلی که برای من خیلی غریب بود...ودنیایی که با من هزاران سال نوری فاصله داشت...چقدر وقت بود که از خونه بیرون نیومده بودم؟...چقدر زمان لازم هست تا آدمیت رو از آدم بگیرن؟...این جامعه ی ویرانی که دیدم می رفت تا جای جامعه ی آرمانی خیالم رو بگیره...و من می دیدم که چه ویران هست...چه پوسیده و آفت زده شده این لایه های جامعه ی ما...چه آلوده شده هوایی که ما توی اون تنفس میکنیم...و چه آسان و چه زود عادت کردیم به هوای آلوده...و آلوده شدیم... دیگر به آغوش چه کسی می توان پناه برد؟...به که می توان اعتماد کرد؟...چه کسی مسبب این آفت زدگی است؟...چه کسی...؟!؟؟

+ نوشته شده توسط DVD در دوشنبه یکم خرداد 1385 و ساعت 13:9 |
 ما فرزندان رشيد و جان بر کف از اين طريق گامهاي اوليه براي دستيابي به حداقل حقوقي که يک انسان براي زندگي را نياز دارد که آزادي بيان و انديشه و انتخاب روش زندگي و پوشيدن کفش اسپورت و...را شامل مي شود را بر می شمریم.
چیزی که من را وا داشت تا بنویسم و بگویم کلامی بود که هرچند می دانم از سر بچگی ؛ نفهمی و تاثیرات خانوادگی و اجتماعی بوده ولی به هر حال درد آور آن است که کسی که خود را انسان می نامد از حقوق فرد دیگر به عنوان مصارف و موارد استفاده یاد کند و نمی دانم و یا نمی خواهم بفهمم که دلیل اینکه باید از زن بودن و زنانگی به عنوان مورد کاربرد نام برده شود چیست؟!فکر می کنم دیگر وقت آن رسیده باشد تا باور  کنیم آن حقیقتی را که وجود دارد
و حقیقت آن است که زن تنها آن موجود زیبا و ظریف و شکننده ای نیست که باید همچون مرواریدی در صدفی که نام آن را حجاب و چادر نامیده اند سر کند و زندگی کند به اجازه و برای مرد ؛ حقیقت آن است و چه ملموس است و می بینیم که زنان پا به پای مردان می  ایستند و تحمل  می کنند و می جنگند تا بسازند آن آینده ای را که هر انسانی آرزو دارد

آن نادانانی که نمی دانند که نادانند و به خود اجازه می دهند تا خط کشی و حصار برای مرز زندگی تعیین کنند و آنانی که با تفاسیر خود معنای زندگی و حیات را به یک جهت می برند و این جهت دهی ها که منشا  فریاد ما از درد های فرو خورده است  و همه ی تبعیضاتی که
گفتیم و گفتند ولی نبود کسی که بشنود یا شنیدند و خود را به نشنیدن زدند یا گفتند شما را به این حرفها چه!
ولی اگر ما نگوییم اگر سکوت کنیم آنگاه دیگر مایی وجود نخواهد داشت

ما به نژاد برتر غولابادي تعصب نداريم براي ما زن یا مرد بودن ؛رنگ پوست يا مقام وثروت مطرح نيست ؛ براي ما غولابادي و غير غولابادي معني ندارد بلکه ما بر اين باوريم که تمام انسان ها در بر خورداري از حقوق برابرند
و با مشت هاي گره شده بر دهان هر کس که بخواهد حقوق انساني را ناديده بگيرد مي گوبيم (در اينجا با يادي از سخنان مقام معظم رهبري جميعاُ صلوات محمدي ختم کنيد)

دوران بحث ها و حرف های پوچ و بیهوده به سر آمده و وقت آن رسیده تا ببینند  آنان که پرده ای از تعصبات پوچ جلوی چشمانشان قرار گرفته و چه خوب است ببینند آنان که نمی بیند اتفاقاتی را که در حال تولد است و خود را که همچون بی خبران دل را به انتقاد از نوع کفش خوش کرده اند
ما ايستاديم ؛ مي ايستيم و خواهيم ايستاد (تا زماني که علف وجود دارد )و در اين راستا از هيچ نيرو يي(چه مديران -چه نمره انظباط -چه نيروي جاذبه زمين و...)هراسي نداريم
باشد بشنوند آنان که باید...


+ نوشته شده توسط DVD در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 و ساعت 23:30 |

من ، مادرم ، و جواد آقا بقال

دیروز در اتاق نشسته بودم.

مشق می نوشتم.

تاریخ حفظ می کردم.

نمودار تابع مثلثاتی رسم می کردم.

به گلچینی از آهنگهای لیلا فروهر و حسن شماعی زاده گوش می کردم.

جهت میدان مغناطیسی و جریان القایی در فضا مشخص می کردم.

تا با سوات شوم.

وقتی بزرگ شدم ،

وارد اجتماع شدم ،

به وطنم خدمت کنم.

مادرم آمد تو اتاق ،

گفت: " وردار بنویس :

یک بسته کبریت.

یک بسته چایی.

یک بسته قند.

یک بسته پودر رختشویی.

یک کارت اینترنت آمیناوا."

اول برو پیش جواد آقا بقال ،

بعد برو سنگکی غلام.

حواسم از درس پرت شد.

حواسم از تاریخ پرت شد.

حواسم از فیزیک(۳) و آز پرت شد.

حواسم از اجتماع پرت شد.

حواسم از وطن پرت شد.

سوار بر پیکان جوانان گوجه ای مان شدم.

خفنانه و خرانه و تک چرخ زنان تا سوپری جواد آقابقال رفتم. 

کاغذ را به جواد آقا بقال دادم ،

جواد آقا بقال به من کبریت داد.

کاغذ را به جواد آقا بقال دادم ،

جواد آقا بقال به من یک بسته چایی داد.

کاغذ را به جواد آقا بقال دادم ،

جواد آقا بقال به من یک بسته قند داد.

کاغذ را به جواد آقا بقال دادم ،

جواد آقا بقال به من یک بسته پودر رختشویی داد.

کاغذ را به جواد آقا بقال دادم ،

جواد آقا بقال به من یک کارت اینترنت آمیناوا نداد.

به جواد آقا بقال گفتم: "چرا آیا ؟؟؟!!!"

جواد آقا بقال گفت: " چون به خاطر اینکه خیلی بی ظرفیتین . "

مبتنی بر این حرف پکیدم از گریه.

از اون گریه هایی که دل هر جواد آقایی رو به درد می آورد.

جواد آقا بقال دستش را چند اپسیلون ثانیه ای در حومه دهان و دماغش مشغول کرد و بعد...

به حسابمون نوشت :

یک بسته کبریت.

یک بسته چایی.

یک بسته قند.

یک بسته پودر رختشویی.

یک کارت اینترنت لعل.

به ننه ات بگو:

" حسابشو می بندم ."

کاغذ را به غلام سنگکی دادم ،

به ننه ات بگو:

"حسابشو می بندم."

برگشتم سر مشقم.

تا باسوات شوم.

وقتی بزرگ شدم ،

وارد اجتماع شدم ،

به وطنم خدمت کنم.

با تشکر از شایسته (هرکول)

سقز _ اسپند 2085 ه.م

+ نوشته شده توسط DVD در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 21:13 |
بهاری دیگر سایه ی خود را بر سر فرزانه آباد افکند و نجواها ودعواهای معلمین ٬مدیران٬ معاونین ٬ مدبرین ٬ مکبرین ٬ مکذبین ٬ مقصرین ٬ منکسرین ٬ منسجمین و بد تر از همه متظاهرینی که اظهار می کنند حتی دست به کتاب نبرده اند ولی شاید خدا هم نداند که چند صد کیلو از ذخایر و صفحات کتاب را که از منابع ملّی محسوب می شود بلعیده اند و حتی به روی مبارکشان هم نیاورده و مرتباً انکار می کنند که شاید خدای  ناکرده جمعی (هر چند اندک ) از مردم شریف غول و غولاباد دوستمان به انها اعتراض کنند ، در ما اثر نکرد و ما همچو گذشته از همه جا و از همه کنکور و از دسیسه های دشمن فرضی گرفته تا اژدر۳ و تپه ی استراتژیکی و بی اطلاعیم و این گونه به نظر می رسد علیرغم تحریم معلمین ٬مدیران٬ معاونین ٬ مدبرین ٬ مکبرین ٬ مکذبین ٬ مقصرین ٬همچنان خر خود را می رانیم و گوشمان بدهکار نیست چرا که خوش گفت آن که گفت عاقبت ما بچه داری و کهنه شوییست .

در راستای دفاع از حقوق درسی و غیر درسی ٬ ملّی و غیر ملّی ٬ علنی و غیر علنی ٬ هسته ای و غیر هسته ای (حقّ مسلم ماست )و چون وظیفه ی شرعی و دینی خود دانستیم تصمیم گرفتیم تا بر نامه ای ترتیب دهیم تووووووووپ:

قوی ترین و کار آمد ترین سیستم آماده سازی جهت کنکور تحت نظارت جناب آقای دکتر درویشی و سرکار خانم مکیان:

۱ـ استفاده از روش MWC برای تفهیم بیشتر دروس پس از ۱۸ بار مرور آن ها.( MWC=meditation WC ، روشی است مبتنی بر تمرکز به دست آمده هنگام ورود به فضای ملکوتی و روحانی گلاب به روتون WC)

۲ـ از آن جا که اعتماد به نفس نقش اساسی را قبولی کنکور ایفا می کند روزی ۵ الی ۶ ساعت جلوی آینه جلوس نمایید و علاوه بر مذاکرات امنیتی جملاتی اظهار دارید نظیر:                                      

گور پدر درس و مدرسه ٬ ایول خودم ، کنکور سیخی چند آیا؟! ، مرگ بر ضد ولایت فقیه ، کاریکاتوریست دانمارکی اعدام باید گردد ، عشق است و صفا بی خیال کنکور و از این قبیل...  

۳ـ استفاده از مکانیزم تُف مالیزیشن ، به این ترتیب که انگشت سبابه را تا بند دوم و انگشت شست را تا بند اول اندرون حلقوم خود فرو برده و کاملاً مر طوب می نماییم ، سپس تیغه ی خارجی دست خود را روی صفحه ی مورد نظر قرار می دهیم و با حرکت دورانی انگشت شست ، صفحه را هدایت می کنیم ( این که چگونه مطالعه می کنیم مهم نیست نحوه ی ورق زدن مهم است) در ضمن اگر به مشکلی در رابطه با این مکانیزم برخوردید می توانید از جناب رییس یزدی کمک بگیرید!

۴ـ استفاده از تست و کتب کمک درسی از قبیل : خر پیشه سازان ، منفجران ، پایندگان ، سایندگان ، دارندگان ، برازندگان ، باج، کاج ، تاج ،قلم چی ، چی؟ ، نخود چی و هر چیز دیگری که عشقتون کشید.

۵ـ برای جلو گیری از یکنواختی در صورت تمایل می توانید هنگام مطالعه به یک موسیقی ملایم گوش فرا دهید که گزینه های پیشنهادی ما موزیک از اون بالا کفتر میایه ، بیا بریم سفر دوبی دوبی ،در کرب وبلا (علمدار نیامد!) ، یه ماچ داد و دمش گرم ، خمینی ای امام ، بیا اینجا اونجا نه ، امشب دل من هوس رطب کرده می باشد .

۶ـ برای این که فاز به مغزتون برسه اولاً فاز مانیک و ثانیاً تناول گردو ، پسته ، چیپس سرکه نمکی ، آدامس ریلکس ، قطاب ،بادمجان ، اشی مشی طلایی ، تک ماکارون ، شامپو گلرنک ، یخچال فریزر امر سان و...

                                            آمار قبولی ما افتخار ماست

                                                  (((((( فرزانگان))))))

 

+ نوشته شده توسط DVD در جمعه هجدهم فروردین 1385 و ساعت 14:58 |
در شب چهارشنبه مورخ ۲۳/۱۲/۸۴ بعضاً مشاهده شد که عده اي از خواهران بسيجي( بر و بچ خودمون) در محل بازارچه ٬ درياچه٬ پيازچه٬ تربچه٬ کلوچه٬ ال چه٬به تو چه؟!! و حومه تجمع نمودند و در ميان هياهوي ترقه جات و در مقابل ديدگان دشمنان خود فروخته ي اسلام و رژيم و از سر ميهن پرستي و عشق به وطن عزيز و ماماني و خوشکل و جيگر خود شعار «انرژي هسته اي حق مسلم ماست» سر دادند.

ولي عده اي از معاندان و تنگ نظران آنان را مورد حمله ي ترقه جات و سلاحهاي آتشين قرار دادند اما اين دسيسه باعث نشد تا خواهران فرضيه ي امر به معروف را فراموش کنند و تاکيد کردند که پسران چشمشان را خود کنند و دختران زلفشان را استتار و ساقهاي مبارکشان را نيز.

در اين اثنا به تحريک دشمنان خارجي کشف حجابي صورت گرفت که بر خلاف تصور کاملاً کارشناسي و برنامه ريزي شده بود ولي براي خالي نبودن عريضه هدف خود را از انجام اين مهم اعلام نداشتند !

در همين بحبوحه ها و گف و گوف خودمون بوديم که رؤيت يکي از جاسوسان که پُري ضايع بود اعتراض خواهران مکشوف الحجاب را بر انگيخت و آنان جهت کوري چشم هر نوع دشمن داخلي و خارجي نواي «علمدار نيامد ٬ علمدار نيامد٬ در کرب و بلا آب نبود پپسي کولا بود٬ ...٬ علمدار نيامد» را سر دادند.

جاسوس همسايه و هيز فرند که تاب ايستادن و حرف حساب !! شنيدن را نداشت ٬ دمش را روي کولش گذاشت و ۴ پا که داشت ۴ پاي ديگر نيز قرض کرد و فرار را بر قرار ترجيح داد.

خواهران به ميمنت تضييع  دشمن فرضي به کف و شوت پرداختند و براي شادي روح آن مرحوم ترقه در کردند.

سپس براي ترويج روحيه ي کمک به سوسولان آواره به مکانهاي محروم و نيازمند هجرت نمودند. برخي از خواهران که مسئول ضد حال بودند مرتباً تمارين جبر و کتبي جات زبان را ياد آور مي شدند و از سمت خود راضي به نظر مي رسيدند.

نزول باران ترقه خشم والدين را بر انگيخت و خواهران سر خورده و مخذول يکديگر را وداع گفتند. ولي عده اي از آنها دست از الواتي بر نداشته و توي کوچه ها به آينه زني و کورس پرداختند ولي شانس آنها را ياري نکرد و آينه زن اوشايي از آب در آمد.

همگي سالم ( حداقل ظاهراً ) به خانه رسيدند ولي آنچه ماند خاطره ي شيرين يک چهار شنبه سوري بود!

 

+ نوشته شده توسط DVD در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384 و ساعت 12:46 |