به یاد قدم های ضعیفش در راهرو های مدرسه می افتم و ایستادن های پی در پی برای جمع انرژی برای گام های بعدی و بچه ها که به شوخی به او می گفتند برو فاطمه تو می توانی و او که تنها لبخندی می زد. جای او بین ما نبود او خیلی بهتر از ما بود.

خوابیدی بدون لالائی و قصه بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه
دیگه کابوس زمستون نمی بینی توی خواب گلای حسرت نمی چینی
دیگه خورشید چهره تو نمی سوزونه جای سیلی های باد روش نمی مونه
دیگه بیدار نمی شی با نگرونی یا با تردید که بری یا که بمونی
رفتی و آدمکا رو جا گذاشتی قانون جنگل زیر پا گذاشتی
اینجا قهرن سینه ها با مهربونی تو تو جنگل نمی تونستی بمونی
دلتو بردی با خود به جای دیگه اونجا که خدا برات لالائی می گه
می دونم می بینمت یه روز دوباره توی دنیایی که آدمک نداره

