تبليغاتX
fazemanic
صبح روز امتحان حساب یک روز زمستانی وارد مدرسه می شوی و بچه ها را گریان می یابی باور این خبری برایت چیزی فراتر از سخت است ،اینکه بتوانی قبول کنی کسی که تا دیروز در زیر سقف مدرسه با تو نفس می کشید امروز زیر خروارها خاک آرمیده.می خواهی گریه کنی ولی بغض خود را فرو می خوری و نگاه می کنی به دیگران که اشکهاشان در میان هق هق هاشان گم می شود .می خواهی فریاد بزنی صدایت در حنجره خاموش می شود.برای که گریه می کنند؟ و می دانی که برای خود می گریند زیرا گریستنی مرگ او نیست بلکه این بودن ماست.و باور داری که او نرفته.او همین جاست .هر جا که یادش باشد و یاد او هرگز نمی میرد تا ما زنده ایم.

به یاد قدم های ضعیفش در راهرو های مدرسه می افتم و ایستادن های پی در پی برای جمع انرژی برای گام های بعدی و بچه ها که به شوخی به او می گفتند برو فاطمه تو می توانی و او که تنها لبخندی می زد. جای او بین ما نبود او خیلی بهتر از ما بود.

عجب رسمیه رسم زمونه

 خوابیدی بدون لالائی و قصه              بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه
دیگه کابوس زمستون نمی بینی            توی خواب گلای حسرت نمی چینی
 دیگه خورشید چهره تو نمی سوزونه     جای سیلی های باد روش نمی مونه
 دیگه بیدار نمی شی با نگرونی             یا با تردید که بری یا که بمونی 
 رفتی و آدمکا رو جا گذاشتی              قانون جنگل زیر پا گذاشتی
 اینجا قهرن سینه ها با مهربونی            تو تو جنگل نمی تونستی بمونی    
 دلتو بردی با خود به جای دیگه           اونجا که خدا برات لالائی می گه 
می دونم می بینمت یه روز دوباره         توی دنیایی که آدمک نداره   

         

 

 

+ نوشته شده توسط DVD در یکشنبه هفدهم دی 1385 و ساعت 14:35 |