من ، مادرم ، و جواد آقا بقال
دیروز در اتاق نشسته بودم.
مشق می نوشتم.
تاریخ حفظ می کردم.
نمودار تابع مثلثاتی رسم می کردم.
به گلچینی از آهنگهای لیلا فروهر و حسن شماعی زاده گوش می کردم.
جهت میدان مغناطیسی و جریان القایی در فضا مشخص می کردم.
تا با سوات شوم.
وقتی بزرگ شدم ،
وارد اجتماع شدم ،
به وطنم خدمت کنم.
مادرم آمد تو اتاق ،
گفت: " وردار بنویس :
یک بسته کبریت.
یک بسته چایی.
یک بسته قند.
یک بسته پودر رختشویی.
یک کارت اینترنت آمیناوا."
اول برو پیش جواد آقا بقال ،
بعد برو سنگکی غلام.
حواسم از درس پرت شد.
حواسم از تاریخ پرت شد.
حواسم از فیزیک(۳) و آز پرت شد.
حواسم از اجتماع پرت شد.
حواسم از وطن پرت شد.
سوار بر پیکان جوانان گوجه ای مان شدم.
خفنانه و خرانه و تک چرخ زنان تا سوپری جواد آقابقال رفتم.
کاغذ را به جواد آقا بقال دادم ،
جواد آقا بقال به من کبریت داد.
کاغذ را به جواد آقا بقال دادم ،
جواد آقا بقال به من یک بسته چایی داد.
کاغذ را به جواد آقا بقال دادم ،
جواد آقا بقال به من یک بسته قند داد.
کاغذ را به جواد آقا بقال دادم ،
جواد آقا بقال به من یک بسته پودر رختشویی داد.
کاغذ را به جواد آقا بقال دادم ،
جواد آقا بقال به من یک کارت اینترنت آمیناوا نداد.
به جواد آقا بقال گفتم: "چرا آیا ؟؟؟!!!"
جواد آقا بقال گفت: " چون به خاطر اینکه خیلی بی ظرفیتین . "
مبتنی بر این حرف پکیدم از گریه.
از اون گریه هایی که دل هر جواد آقایی رو به درد می آورد.
جواد آقا بقال دستش را چند اپسیلون ثانیه ای در حومه دهان و دماغش مشغول کرد و بعد...
به حسابمون نوشت :
یک بسته کبریت.
یک بسته چایی.
یک بسته قند.
یک بسته پودر رختشویی.
یک کارت اینترنت لعل.
به ننه ات بگو:
" حسابشو می بندم ."
کاغذ را به غلام سنگکی دادم ،
به ننه ات بگو:
"حسابشو می بندم."
برگشتم سر مشقم.
تا باسوات شوم.
وقتی بزرگ شدم ،
وارد اجتماع شدم ،
به وطنم خدمت کنم.
با تشکر از شایسته (هرکول)
سقز _ اسپند 2085 ه.م
+ نوشته شده توسط DVD در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385 و ساعت
21:13 |