تبليغاتX
fazemanic
یکی از فعالیتهای مفید که علاوه بر کمک به یادگیری بهتر مفاهیم درسی در اشاعه فرهنگ معلم گریزی نیز تاثیر دارد چت نمودن سر کلاس است. شیوه عمل بدین گونه است که اولین نفری که حوصله اش سر رفت یا حالش از درس بهم خورد و یا اینکه نکته جالبی به ذهنش رسید مطالب فوق الذکر را روی یکی از صفحات دفترش نوشته ، با صدای ناهنجاری میکند و به شخصی که در کنار وی نشسته تحویل میدهد . بدین ترتیب هرکس احساسات درونی خود را روی کاغذ پیاده کرده و کاغذ دست به دست میگردد.

برای رفاه حال شما دانش آموزان محترم علاوه بر توضیح روش کار نمونه ای نیز آورده شده.لطفا در صورت اجرای این پروژه سعی کنید نام ما جایی ذکر نشود.

*** طبق تجارب قبلی در صورتی که یکی از برگه های فوق به دست دبیران برسد(حین درس) باید فاتحه درس و مدرسه و یا حداقل نمره انزبات (= انضباط) خود را بخوانید.

با تشکر گروه مسئولین ، مفسرین، نجبا و گلابی ها

 

+ نوشته شده توسط FBI در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385 و ساعت 17:8 |
 ما فرزندان رشيد و جان بر کف از اين طريق گامهاي اوليه براي دستيابي به حداقل حقوقي که يک انسان براي زندگي را نياز دارد که آزادي بيان و انديشه و انتخاب روش زندگي و پوشيدن کفش اسپورت و...را شامل مي شود را بر می شمریم.
چیزی که من را وا داشت تا بنویسم و بگویم کلامی بود که هرچند می دانم از سر بچگی ؛ نفهمی و تاثیرات خانوادگی و اجتماعی بوده ولی به هر حال درد آور آن است که کسی که خود را انسان می نامد از حقوق فرد دیگر به عنوان مصارف و موارد استفاده یاد کند و نمی دانم و یا نمی خواهم بفهمم که دلیل اینکه باید از زن بودن و زنانگی به عنوان مورد کاربرد نام برده شود چیست؟!فکر می کنم دیگر وقت آن رسیده باشد تا باور  کنیم آن حقیقتی را که وجود دارد
و حقیقت آن است که زن تنها آن موجود زیبا و ظریف و شکننده ای نیست که باید همچون مرواریدی در صدفی که نام آن را حجاب و چادر نامیده اند سر کند و زندگی کند به اجازه و برای مرد ؛ حقیقت آن است و چه ملموس است و می بینیم که زنان پا به پای مردان می  ایستند و تحمل  می کنند و می جنگند تا بسازند آن آینده ای را که هر انسانی آرزو دارد

آن نادانانی که نمی دانند که نادانند و به خود اجازه می دهند تا خط کشی و حصار برای مرز زندگی تعیین کنند و آنانی که با تفاسیر خود معنای زندگی و حیات را به یک جهت می برند و این جهت دهی ها که منشا  فریاد ما از درد های فرو خورده است  و همه ی تبعیضاتی که
گفتیم و گفتند ولی نبود کسی که بشنود یا شنیدند و خود را به نشنیدن زدند یا گفتند شما را به این حرفها چه!
ولی اگر ما نگوییم اگر سکوت کنیم آنگاه دیگر مایی وجود نخواهد داشت

ما به نژاد برتر غولابادي تعصب نداريم براي ما زن یا مرد بودن ؛رنگ پوست يا مقام وثروت مطرح نيست ؛ براي ما غولابادي و غير غولابادي معني ندارد بلکه ما بر اين باوريم که تمام انسان ها در بر خورداري از حقوق برابرند
و با مشت هاي گره شده بر دهان هر کس که بخواهد حقوق انساني را ناديده بگيرد مي گوبيم (در اينجا با يادي از سخنان مقام معظم رهبري جميعاُ صلوات محمدي ختم کنيد)

دوران بحث ها و حرف های پوچ و بیهوده به سر آمده و وقت آن رسیده تا ببینند  آنان که پرده ای از تعصبات پوچ جلوی چشمانشان قرار گرفته و چه خوب است ببینند آنان که نمی بیند اتفاقاتی را که در حال تولد است و خود را که همچون بی خبران دل را به انتقاد از نوع کفش خوش کرده اند
ما ايستاديم ؛ مي ايستيم و خواهيم ايستاد (تا زماني که علف وجود دارد )و در اين راستا از هيچ نيرو يي(چه مديران -چه نمره انظباط -چه نيروي جاذبه زمين و...)هراسي نداريم
باشد بشنوند آنان که باید...


+ نوشته شده توسط DVD در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 و ساعت 23:30 |

من ، مادرم ، و جواد آقا بقال

دیروز در اتاق نشسته بودم.

مشق می نوشتم.

تاریخ حفظ می کردم.

نمودار تابع مثلثاتی رسم می کردم.

به گلچینی از آهنگهای لیلا فروهر و حسن شماعی زاده گوش می کردم.

جهت میدان مغناطیسی و جریان القایی در فضا مشخص می کردم.

تا با سوات شوم.

وقتی بزرگ شدم ،

وارد اجتماع شدم ،

به وطنم خدمت کنم.

مادرم آمد تو اتاق ،

گفت: " وردار بنویس :

یک بسته کبریت.

یک بسته چایی.

یک بسته قند.

یک بسته پودر رختشویی.

یک کارت اینترنت آمیناوا."

اول برو پیش جواد آقا بقال ،

بعد برو سنگکی غلام.

حواسم از درس پرت شد.

حواسم از تاریخ پرت شد.

حواسم از فیزیک(۳) و آز پرت شد.

حواسم از اجتماع پرت شد.

حواسم از وطن پرت شد.

سوار بر پیکان جوانان گوجه ای مان شدم.

خفنانه و خرانه و تک چرخ زنان تا سوپری جواد آقابقال رفتم. 

کاغذ را به جواد آقا بقال دادم ،

جواد آقا بقال به من کبریت داد.

کاغذ را به جواد آقا بقال دادم ،

جواد آقا بقال به من یک بسته چایی داد.

کاغذ را به جواد آقا بقال دادم ،

جواد آقا بقال به من یک بسته قند داد.

کاغذ را به جواد آقا بقال دادم ،

جواد آقا بقال به من یک بسته پودر رختشویی داد.

کاغذ را به جواد آقا بقال دادم ،

جواد آقا بقال به من یک کارت اینترنت آمیناوا نداد.

به جواد آقا بقال گفتم: "چرا آیا ؟؟؟!!!"

جواد آقا بقال گفت: " چون به خاطر اینکه خیلی بی ظرفیتین . "

مبتنی بر این حرف پکیدم از گریه.

از اون گریه هایی که دل هر جواد آقایی رو به درد می آورد.

جواد آقا بقال دستش را چند اپسیلون ثانیه ای در حومه دهان و دماغش مشغول کرد و بعد...

به حسابمون نوشت :

یک بسته کبریت.

یک بسته چایی.

یک بسته قند.

یک بسته پودر رختشویی.

یک کارت اینترنت لعل.

به ننه ات بگو:

" حسابشو می بندم ."

کاغذ را به غلام سنگکی دادم ،

به ننه ات بگو:

"حسابشو می بندم."

برگشتم سر مشقم.

تا باسوات شوم.

وقتی بزرگ شدم ،

وارد اجتماع شدم ،

به وطنم خدمت کنم.

با تشکر از شایسته (هرکول)

سقز _ اسپند 2085 ه.م

+ نوشته شده توسط DVD در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 21:13 |
                  هرملتي كه داراي بهترين معلم است بهترين و قويترين ملت به شمار مي رود،

اگر امروز  نيست فردا خواهد شد.

اين هم به مناسبت روز معلم تقديم به همه معلم هاي عزيز و مهربان و دلسوزمان كه با وجود سعي و تلاش وافرشان درخصوص اينكه حواس ما به اصطلاح دانش آموزان را پرت درس كنند، به علت تمرکز بالای ما روی کارهایمان موفق نشده اند :

البته بر هيچ كس پوشيده نبوده و نيست كه اين گرانقدران به حكم وجدان هاي بيدار خويش اين همه سختي را متحمل مي گردند چرا كه وجدان تنها محكمه اي است كه نياز به قاضي ندارد اما چه كنيم كه آدم بايد در جامعه پررو اما باحيا باشه و ما به ناچار پررو شديم به گونه اي كه نسل سنگ پاهاي قزوين منقرض شد و مقرر گرديد  هر وقت پيدا شد خبرشون كنيم.

خلاصه خدا سلومت داره كساني كه تو اين قسمت كار كردن مثل ما به مثلديوانه اي  میماند كه يه سنگ ميندازه توي چاه ولي صد تا عاقل نمي تونن درش بيارن اصلا چرا بايد صد تا عاقل بخوان درش بيارن؟ اصلا بابا ولش كنن بچره.

بودن یا نبودن، مسئله این نیست! مسئله این است که شما تهران رفتت؟  بله  شما را مگم ، شما.  چرا كه طبق گزارش منابع موثق يك آقاي دولابي هستن  كه اندر كتاب  طوبي محبت خود ، بسي روش براي  سفسطه بازي  البته در حدي كه  ابّهت كلاس از بين نره و قليه را از مزه نبرت نيز، ارائه فرموده اند .(که البته برای آموزش سفسطه بازی پیش خودم کلاس میومدن!) 

حقيقتاً  خوشا ايشان كه الله يارشان بي ، خوشا ايشان كه حتي نصايحشان هم بوي جوي موليان مي دهد .این گرانمایگان مي فرمودند آب را نرم بجويد وگرنه هفته ديگه باغ نميارمتون در نطق ديگري نيز فرمودند غير از مسئول كلاس هيچ كس نبايد ساعت دستش كنه حتي نجباي كلاس و مفسر كلاس و اونايي كه قراره  شريف  قبول شوند.

ایشان طبق فرامين صادره در مراودات روزانه فرمودند: آقا هميشه سه تا حريما رعايت کنت : يكي حريم معلم و شاگردي ، يكي حريم كوچيكتر بزرگتري ، يكي هم حريم محرم نامحرمي .

پارازيت : خواهشمند است وسط خوندن اين مطلب اينقدر صحبت نداريد و  هيس باشين خوبه همين حالا اومدت شروع به خواندن كرديد! (از اين خيلي خوشم اومد  )

باري به هرجهت در اوقات اخير رايج شده است كه از  رقص ضمير (البته با حركات موزون) (واي منكرات  خبر دارن كه شما ميايت اينجا چه كنت؟  ) مخصوصاً اگر  يِ‌‌ ـَُش نكره باشد مشعوف مي شوند به گونه اي كه دامنشان از دست مي رود و حتي با چهل دقيقه دوره در شبانه روز ، بيست دقيقه قبل از خواب وبيست دقيقه بعد از خواب هم آدم نميشوند و جنبه ندارند  ( البته به منظور جلوگيري از مصرف بي رويه برق بايد  به مامانتون بگين چراغ اتاقتونو خاموش كنه )

نتيجه گيري اخلاقي از اين مطلب: 

 به يه نفر مگن هيهات یعنی چه؟ ، مگه هيهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــات

***(خوانده شود سه ستاره) قابل توجه كساني كه سردشون شده : مي دونت چرا سرماتونه؟ خيال نكنت خاطيري پنكه! نه خاطيري اون آبميوه ايه كه خوردت.(جناب چگونه فهمید ما هنوز در کفیم)

خب حالا  هركي به سليقه خودش يه نمره اي بده با ذكر دليل ، اگه دليلتون منطقي باشه و با وقايع مغايرت نداشته باشه قبوله.

 

+ نوشته شده توسط CIA در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 17:59 |
سلام

می خواستم موفقیت دوستان عزیزمان را در کسب رتبه کشوری در طرح حمایت از پروژه های سمپاد به اطلاع عموم ملت شهید پرور فرزانگان و حومه برسانم.

برای این دو دوست خوبمان آرزوی موفقیت و بهروزی داریم.

+ نوشته شده توسط CIA در شنبه دوم اردیبهشت 1385 و ساعت 9:43 |