با طلوع آفتاب از جا بلند شد و به دنبال ماشین تحریرش گشت.یک سگ و یک گربه دنبالس افتادند و سروصدا کردند.به آنها غذا داد و در این بین داستان را یکارچه و دست نخورده در ذهنش حفظ کرد. درباره یک مرد و یک پسر بچه و یک گربه. نه، یک ماهی!
ماشین تحریر خود را روی میز گوشه اطاق، زیر تلی از جوراب های تابهتا ، پیدا کرد.خرس های لاستیکی لای کلیدهای ماشین گیر کرده بودند.خرسها را بیرون کشید و یک ورق کاغذ را از آن طرف که خطی رویش گشیده نشده بود ، داخل ماشین قرار داد. بعد داستانش را شروع کرد ، داستانی درباره ماهی و پیرمرد و خرس.نه، پسربچه!
کلمات نامرئی بر کاغذ سفید جاری شدند. از کار باز ایستاد. شیطان را لعنت کرد و نوار ماشین تحریر را که گیر کرده بود، آزاد کرد. دوباره شروع کرد تق تق تق.
مامان!
تق تق تق تق تق تق
"مامان!" یک بچه کنارش ایستاده بود، یک بچه لخت.
گفت:"مامان، زیر پیراهنی تمیز ندارم!"
همینگوی چشم از کلمات برنداشت، کلمات مستحکم و ساده روی کاغذ.
"لباس های برادرت را بپوش"
بچه صدای حال به هم خوردگی در آورد و گفت: " ول کن مامان ، او هم ندارد."
همینگوی از جا بلند شد و ماشین رختشویی را روشن کرد.آبی که جریان پیدا میکرد او را به یاد دریا میانداخت، دریای بی انتها و پسر بچه و مرد و ماهی با لباس زیر!
کمی پود رختشویی اضافه کرد و برگشت سر ماشین تحریر.
همینگوی دوباره شروع کرد .کلمات سریع و مطمئن بیرون میریختند.پیکری در پشت سرش پدیدار شد، پیکری بزرگ و تیره ، مثل ماهی ای که امواج را بشکافد.
"عزیزم؟"
انگشتانش را از روی دکمه ها بلند کرد ، به جز آن انگشتی که با خرس لاستیکی به حرف واو چسبیده بود.
"آه داری چیز مینویسی؟ هی، عالیست. گوش کن . تو به نوشتن ات ادامه بده، من ترتیب صبحانه و بچه ها را میدهم."
او سر تکان داد. مرد او را بوسید و پرسید:"میدانی همزن کیک کجاست؟"
خواست از جا بلند شود."نه ،نه، بلند نشو.پیداش میکنیم."
اخم کرد و به سکوت دریای آرام فکر کرد. صدای فرو ریختن آبشاری از دیگ و قابلمه از آشپزخانه بلند شد. "کسی این ماهیتابه لعنتی را ندیده؟"
فورا حرفش را پس گرفت:"مهم نیست، یک جایی همین جاهاست."
در قایق ، پیرمرد با پسربچه حرف زد. صدای داخل آشپزخانه کج خلق تر شد:"کاری نکن که دفعه دیگر وقتی داری چنین کاری با برادرت میکنی، مچت را بگیرم ها! برایم مهم نیست که او چه شکلی نگاهت میکرد!"
صدای شیون یک بچه بلند شد :"مزاحم مادرت هم نشو ، فقط ازس بپرس شربت کجاست!"
پیرمرد و پسربچه در شربت ، یعنی در دریا شناور شدند.آسمان بالای سر از ابر سیاه تیره شد.ابرهای تیره و مواج،... ابرهای تیره و مواج ...
و صدای سوزان زنگ اخبار مربوط به دود آتش به صدا درآمد.مردی فحش داد.بچه ای گریه کرد. تلفن زنگ زد...
"عزیزم الآن نمیتوانی با مادرت حرف بزنی، درست است؟"
همینگوی دندان قروچه ای رفت و سر تکان داد.تندتر تایپ کرد.قایق با ماهی و مادرش در مسیر افق شناور بود.موج به قایق میخورد و نجوا میکرد.
با صدای آرامی نجوا میکرد:"مامان، بابا گفته مزاحمت نشوم، اما خودش در حمام است و گمانم گربه زیر کاناپه بالا آورده!"
همینگوی تأمل کرد. در حالی که انگشتانش همچنان روی صفحه کلید ماشین تحریر قرار داشت، قایق را میدید که پاروزنان از نظر محو میشود.پیرمرد و پسربچه برای او دست تکان میدادند.کاغذ را از ماشین تحریر بیرون کشید،مچاله کرد و در سبد زباله انداخت.
زنگ در به صدا در آمد.
"مامان؟ با تو کار دارند!"


