تبليغاتX
fazemanic
        وقتی ارنست همینگوی از خواب بیدار شد ، داستان را در ذهنش ساخته و پرداخته بود.داستان مستحکم و خوبی بود.این داستان یک مرد ، یک پسربچه و یک ماهی بود و امروز روزی بود که میخواست آن را بنویسد.

       با طلوع آفتاب از جا بلند شد و به دنبال ماشین تحریرش گشت.یک سگ و یک گربه دنبالس افتادند و سروصدا کردند.به آنها غذا داد و در این بین داستان را یکارچه و دست نخورده در ذهنش حفظ کرد. درباره یک مرد و یک پسر بچه و یک گربه. نه، یک ماهی!

        ماشین تحریر خود را روی میز گوشه اطاق، زیر تلی از جوراب های تابهتا ، پیدا کرد.خرس های لاستیکی لای کلیدهای ماشین گیر کرده بودند.خرسها را بیرون کشید و یک ورق کاغذ را از آن طرف که خطی رویش گشیده نشده بود ، داخل ماشین قرار داد. بعد داستانش را شروع کرد ، داستانی درباره ماهی و پیرمرد و خرس.نه، پسربچه!

        کلمات نامرئی بر کاغذ سفید جاری شدند. از کار باز ایستاد. شیطان را لعنت کرد و نوار ماشین تحریر را که گیر کرده بود، آزاد کرد. دوباره شروع کرد تق تق تق.

        مامان!

        تق تق تق تق تق تق

        "مامان!" یک بچه کنارش ایستاده بود، یک بچه لخت.

        گفت:"مامان، زیر پیراهنی تمیز ندارم!"

        همینگوی چشم از کلمات برنداشت، کلمات مستحکم و ساده روی کاغذ.

        "لباس های برادرت را بپوش"

        بچه صدای حال به هم خوردگی در آورد و گفت: " ول کن مامان ، او هم ندارد."

       همینگوی از جا بلند شد و ماشین رختشویی را روشن کرد.آبی که جریان پیدا میکرد او را به یاد دریا میانداخت، دریای بی انتها و پسر بچه و مرد و ماهی با لباس زیر!

        کمی پود رختشویی اضافه کرد و برگشت سر ماشین تحریر.

        همینگوی دوباره شروع کرد .کلمات سریع و مطمئن بیرون میریختند.پیکری در پشت سرش پدیدار شد، پیکری بزرگ و تیره ، مثل ماهی ای که امواج را بشکافد.

        "عزیزم؟"

       انگشتانش را از روی دکمه ها بلند کرد ، به جز آن انگشتی که با خرس لاستیکی به حرف واو چسبیده بود.

        "آه داری چیز مینویسی؟ هی، عالیست. گوش کن . تو به نوشتن ات ادامه بده، من ترتیب صبحانه و بچه ها را میدهم."

      او سر تکان داد. مرد او را بوسید و پرسید:"میدانی همزن کیک کجاست؟"

      خواست از جا بلند شود."نه ،نه، بلند نشو.پیداش میکنیم."

       اخم کرد و به سکوت دریای آرام فکر کرد. صدای فرو ریختن آبشاری از دیگ و قابلمه از آشپزخانه بلند شد. "کسی این ماهیتابه لعنتی را ندیده؟"

     فورا حرفش را پس گرفت:"مهم نیست، یک جایی همین جاهاست."

      در قایق ، پیرمرد با پسربچه حرف زد. صدای داخل آشپزخانه کج خلق تر شد:"کاری نکن که دفعه دیگر وقتی داری چنین کاری با برادرت میکنی، مچت را بگیرم ها! برایم مهم نیست که او چه شکلی نگاهت میکرد!"

       صدای شیون یک بچه بلند شد :"مزاحم مادرت هم نشو ، فقط ازس بپرس شربت کجاست!"

       پیرمرد و پسربچه در شربت ، یعنی در دریا شناور شدند.آسمان بالای سر از ابر سیاه تیره شد.ابرهای تیره و مواج،... ابرهای تیره و مواج ...

      و صدای سوزان زنگ اخبار مربوط به دود آتش به صدا درآمد.مردی فحش داد.بچه ای گریه کرد. تلفن زنگ زد...

       "عزیزم الآن نمیتوانی با مادرت حرف بزنی، درست است؟"

        همینگوی دندان قروچه ای رفت و سر تکان داد.تندتر تایپ کرد.قایق با ماهی و مادرش در مسیر افق شناور بود.موج به قایق میخورد و نجوا میکرد.

      با صدای آرامی نجوا میکرد:"مامان، بابا گفته مزاحمت نشوم، اما خودش در حمام است و گمانم گربه زیر کاناپه بالا آورده!"

        همینگوی تأمل کرد. در حالی که انگشتانش همچنان روی صفحه کلید ماشین تحریر قرار داشت، قایق را میدید که پاروزنان از نظر محو میشود.پیرمرد و پسربچه برای او دست تکان میدادند.کاغذ را از ماشین تحریر بیرون کشید،مچاله کرد و در سبد زباله انداخت.

       زنگ در به صدا در آمد.

      "مامان؟ با تو کار دارند!"

 

         

+ نوشته شده توسط FBI در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384 و ساعت 21:7 |
پنج شنبه شوري
خواهران بسيجي با كمترين تجهيزات در پنج شنبه آخر سال باز هم حماسه آفريدند.
طبق آخرين آمار رسيده ، تني چند از اين خواهران سلحشور و غيور ميهنمان غول آباد طي يك عمليات انتحاري به طور جدي دست به خود شويي و دگر شويي زدند.
اين عمليات خطير به شرح زير است:
نام عمليات : آب بازيُك و بدي ( خيس و تيليس شدِم رَف )
رمز عمليات : اينُك هنو خُشكه ! بدوئــــــــــت ( با لهجه يزدي و با كشش ادا شود )
زمان انجام عمليات : آخر آخرين ساعت آخرين روز كاري آخرين هفتة آخرين سال دورة متوسطه مصادف با بيست و پنجم اسفند يك هزار و سيصد و هشتاد و چهار خورشيدي مقارن با پانزدهم صفر يك هزار و چهارصد و بيست و هفت هجري قمري و شانزدهم مارس دوهزار و شش ميلادي.
مكان انجام عمليات : حوالي شيرهاي آب باغچه‌ها و آبخوري و حومه واقع در قسمت مركزي دبيرستان فرزانگان واقع در منطقه آزاد غول آباد واقع در بلوار مدرس واقع در شهر يزد واقع در استان يزد واقع در قسمت مياني كشور ايران كه ملت شريف آن داراي حقوق مسلمي از جمله انرژي هسته اي مي باشند.
نحوه انجام عمليات : انجام اين عمليات با توجه به اهميت آن در حفظ مناطق زير سلطه سوم رياضي در چندين مرحله به شرح زير صورت گرفت :
مرحله اول : بررسي موقعيت استراتژيكي منطقه ( دور بودن از مقر فرماندهي دشمن فرضي )
نكته: دشمن فرضي(رياست محترم دبيرستان) خودش فكر مي كنه واقعاً حريف قدري است!
مرحله دوم : جمع آوري كمك هاي مردمي (انواع كيسه فريزر، ليوان، ظرف غذا، ظرف پر از سركه متعلق به سفره هفت‌سين و ...)
مرحله سوم : جاي‌گيري در موقعيت‌ها و شناسايي طعمه‌ها
مرحله سوم : حملــــــــــــــــــــــــــه
مرحله چهارم : ................................
چون تقريباً همه سوم رياضيا خيس شدن، نبايد مي تونستن برن سالن پايين( آخه اونجا مراسم تجليل بود!) ولي از اونجايي كه سنگ پاي قزوينو مي ذارن تو جيب كوچيكشون همون جوري سر تا پا خيس رفتن پايين. تازه نكته جالب توجه سيل پيشنهادات پيرامون تغيير موقعيت مانتوها از خشك به خيس بود كه به سر و روي مبارك مديريت محترم سرازير مي شد.
خوشبختانه عمليات تلفات جدي نداشت فقط يه چند تا كيف و دوربين تصادفاً خيس شد و سركه سفره هفت‌سين هم به صورت كاملاْ سهوي!!!! ريخت روي چند تن از اهالي سوم رياضي به طوري كه از بدو ورودشان به سالن عطر دل انگيز سركه فضا را عطر‌آگين كرد.(لطفاً ع را با كسره بخوانيد!)
ملت شريف رياضي هم از بس خيس شده بودن كه به راحتي مي‌تونستن توي كفشاشون مسابقات جهاني قايق‌راني در آب‌هاي خروشان راه بندازن!!!!! تازه يه درياچه( يه چيزي تو مايه‌هاي خزر خودمون) هم مي‌تونستن با چلوندن مانتوهاي مبارك درست كنن كه تو اوقات فراغت تمرين شنا كنن. نجات غريق‌ها هم همون جا به صورت رايگان آموزش ببينن!
خب فكر كنم قصه ما به سر رسيد كلاغه به غول‌آباد رسيد
+ نوشته شده توسط CIA در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384 و ساعت 16:0 |
در شب چهارشنبه مورخ ۲۳/۱۲/۸۴ بعضاً مشاهده شد که عده اي از خواهران بسيجي( بر و بچ خودمون) در محل بازارچه ٬ درياچه٬ پيازچه٬ تربچه٬ کلوچه٬ ال چه٬به تو چه؟!! و حومه تجمع نمودند و در ميان هياهوي ترقه جات و در مقابل ديدگان دشمنان خود فروخته ي اسلام و رژيم و از سر ميهن پرستي و عشق به وطن عزيز و ماماني و خوشکل و جيگر خود شعار «انرژي هسته اي حق مسلم ماست» سر دادند.

ولي عده اي از معاندان و تنگ نظران آنان را مورد حمله ي ترقه جات و سلاحهاي آتشين قرار دادند اما اين دسيسه باعث نشد تا خواهران فرضيه ي امر به معروف را فراموش کنند و تاکيد کردند که پسران چشمشان را خود کنند و دختران زلفشان را استتار و ساقهاي مبارکشان را نيز.

در اين اثنا به تحريک دشمنان خارجي کشف حجابي صورت گرفت که بر خلاف تصور کاملاً کارشناسي و برنامه ريزي شده بود ولي براي خالي نبودن عريضه هدف خود را از انجام اين مهم اعلام نداشتند !

در همين بحبوحه ها و گف و گوف خودمون بوديم که رؤيت يکي از جاسوسان که پُري ضايع بود اعتراض خواهران مکشوف الحجاب را بر انگيخت و آنان جهت کوري چشم هر نوع دشمن داخلي و خارجي نواي «علمدار نيامد ٬ علمدار نيامد٬ در کرب و بلا آب نبود پپسي کولا بود٬ ...٬ علمدار نيامد» را سر دادند.

جاسوس همسايه و هيز فرند که تاب ايستادن و حرف حساب !! شنيدن را نداشت ٬ دمش را روي کولش گذاشت و ۴ پا که داشت ۴ پاي ديگر نيز قرض کرد و فرار را بر قرار ترجيح داد.

خواهران به ميمنت تضييع  دشمن فرضي به کف و شوت پرداختند و براي شادي روح آن مرحوم ترقه در کردند.

سپس براي ترويج روحيه ي کمک به سوسولان آواره به مکانهاي محروم و نيازمند هجرت نمودند. برخي از خواهران که مسئول ضد حال بودند مرتباً تمارين جبر و کتبي جات زبان را ياد آور مي شدند و از سمت خود راضي به نظر مي رسيدند.

نزول باران ترقه خشم والدين را بر انگيخت و خواهران سر خورده و مخذول يکديگر را وداع گفتند. ولي عده اي از آنها دست از الواتي بر نداشته و توي کوچه ها به آينه زني و کورس پرداختند ولي شانس آنها را ياري نکرد و آينه زن اوشايي از آب در آمد.

همگي سالم ( حداقل ظاهراً ) به خانه رسيدند ولي آنچه ماند خاطره ي شيرين يک چهار شنبه سوري بود!

 

+ نوشته شده توسط DVD در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384 و ساعت 12:46 |
 چون ما اصولاً بچه هفتي هستيم* و عجله کار شيطونه و شيطوني تو ذات ماست نتونستيم صبر** کنيم و اين بندو با آغاز سال نو افتتاح کنيم ٬ پس ..... الان افتتاحش ميکنيم.

       بدين وسيله از طرف دست اندر کاران و شخص خودم از همه دوستا و دشمنا ٬ سوم رياضي ها و بازم سوم رياضي ها ٬ گلابي ها ٬ چغندرها ٬ شلغم ها ٬ احزاب کارگري ٬ جمهوري خواه ٬ دموکرات ٬ صهيونيست ٬کمونيست ٬ رئاليست ٬ زيست ٬ فيزيک ٬ شيمي ٬.... رسمآ دعوت ميکنم با سر زدن به اين بند فاز بگيرن و فاز بدن.

        اينو هم براي جذبه اش داشته باش:

        1- ورود به وبلاگ براي افراد زير 18 سال (عقلي و نقلي) توصيه نميشود و هرگونه پيامد ناشي از تاثيرات مطالب يا عکس ها (خواه ترسناک يا غير ترسناک و يا-----) بر عهده خواننده محترم است.

        2- مطالب درج شده در اين وبلاگ توسط مديرين مدرستين بازبيني شده و مورد پيگرد قانوني قرار خواهند گرفت.

        3- طبق حقوق مؤلفين و مصنفين استفاده غير قانوني از مطالب پيگرد قانوني دارد.

        4- مسئوليت مطالبي که ما مينويسيم به عهده خود شما بازديد کننده گرامي است.

        5- اين وبلاگ در راستاي توسعه اهداف آزادي خواهي ٬ مبارزه طلبي ٬ مبارزه با فساد و زورگويي٬ استعمار ٬ حرف مفت ٬چرند و پرند٬ مبارزه با تسلط حزب معلمين بر دانش آموزان(توسعه دانش آموز محوري)فعاليت ميکند.

        6- اينجا اصولاً جاي ترسناکي است و شب ها جن دارد ٬ مواظب باشيد.

        7- نويسنده اين مطالب هنگام نوشتن آنها در فاز مانيک بوده پس به نوشته هايش اطمينان چنداني نکنيد.

 

به آرزوي اينکه هردانش آموز سوم رياضي(مشمول شرايط)ازحقوق خود برخوردار شود.

 

 

* البته طبق گفته متخصصين به علت تنبلي بعد از دو ماه استراحت نه ماهه به دنيا اومديم.

**لطفاً يکي مفهوم اين واژه رو براي من توضيح بده.

+ نوشته شده توسط FBI در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384 و ساعت 12:27 |